Lovely

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.

به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود.

تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم…


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 8 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 13:47 توسط M.H|


شکسپیر گفت :
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم ..
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ..
زندگی کوتاه است ..
... پس به زندگی ات عشق بورز ..
خوشحال باش ..
و لبخند بزن ..
فقط برای خودت زندگی کن و ..
قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن ..
قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن ..
قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش ..
قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش ..
قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن ..
قبل از تنفر ؛ عشق بورز ..
زندگی این است ..
احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر ..

نوشته شده در جمعه 8 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 13:44 توسط M.H|

چیزی را که نمی توانی بدست بیاوری فراموش کن


و چیزی رو که نمی توانی فراموش کنی بدست بیاور.
                (شکسپیر)

نوشته شده در جمعه 8 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 13:37 توسط M.H|


كد قالب جدید قالب های پیچك